هنر ترجمه
گفتگویی با ویلیام ویور (بخش سوم)
فهرستی از ترجمههای ویور به پایان این بخش افزوده شده است
- در جریان کار، شاید در اواخر فرایند ترجمه، آیا عادت دارید متن اصلی را بگذارید کنار، و بنشینید و ترجمه را بخوانید تا ببینید نثر انگلیسی خوب از آب در آمده است یا نه؟
ویور: این، مرحلهی بعدی است. اول همهی مسائل را با مداد حل میکنم. با اکو چند جلسه دیدار و بحث و گفتگو دارم. بعد که مسائل حل شد، همه را وارد کامپیوتر میکنم و یک متن تر و تمیز دیگر چاپ میکنم. بعد مینشینم و دوباره کل متن را میخوانم. در این مرحله، چند هفتهای در کار وقفه میاندازم و به کار دیگری میپردازم. متن را به اکو نشان میدهم، و نسخهای هم برای ناشر میفرستم. اومبرتو ممکن است چند تا (احتمالاً پنج یا شش) سؤال داشته باشد. شاید به این دلیل که گاهی معنی و مفهوم عبارتی را به انگلیسی درک نکرده است. یک بار نوشته بودم the dead و چون او کلمه را در متن خودش به صورت جمع به کار برده بود، فکر کرده بود من اشتباه کردهام و آن را به صورت مفرد ترجمه کردهام، که بایستی به او توضیح میدادم که مفرد و جمع این کلمه در زبان انگلیسی همین است.
- میل دارم دربارهی کار روزنامهنگاری شما سؤالی مطرح کنم، بخصوص در مورد مطالبی که در زمینهی موسیقی نوشتهاید. آیا در ایتالیا بود که پایتان به اپرا باز شد؟
ویوربل : نه، اپرا رفتن را، باور بفرمایید، در دوازده-سیزده سالگی، در بالتیمور، شروع کردم. آن موقع به مدرسهی شبانهروزی میرفتم، که به معنی کلاسیک کلمه، از آن نفرت داشتم. برای فرار از آن، از هیچ کاری کوتاهی نمیکردم، که کار چندان سادهای هم نبود. هر اتفاقی که در شهر میافتاد، بچهها برای شرکت در آن نامنویسی میکردند و یکی یک دلار (یا چیزی در این حدود) میدادند. من در همهی این مناسبتها شرکت میکردم، هر چه که بود ( از کشتی کچ گرفته تا فلان فیلم مستند دربارهی یک گروه میسیونری در جزیرهی بالی) هر چیزی که میشد به بهانهی آن یکی دو ساعتی بیرون از آن مدرسه گذراند. یک روز بخشنامه کردند که: "هفتهی آینده کاوالریا روستیکانا و پالیاچی را در شهر اجرا میکنند. من حتی نمیدانستم اینها چی هستند، اما بیدرنگ نامنویسی کردم، و بعد، از یکی از همکلاسیهایم که همیشه اطلاعاتی دربارهی همه چیز داشت پرسیدم: "اپرا دیگر چه صیغهای است؟" بعد که به دیدن آن دو اپرا رفتم، نشئه شده بودم. شعف و هیجانی بر من مستولی شده بود که سابقه نداشت. تمام راه بازگشت، تلاش میکردم همهی آهنگها را بخوانم. از آن به بعد، هر بار اپرایی در شهر اجرا میشد، حتما میرفتم. کنسرت تودیع رزا پونسل[i] را دیدم، که آن هم بهانهای بود برای دور شدن از محیط مدرسه. حتی بخت ملاقات حضوری با او در پشت صحنه نصیبم شد. تا آن موقع، آنهمه آرایش روی صورت یک انسان ندیده بودم. پیش خودم گفتم "پس همهی خوانندههای اپرا این شکلیاند، هفت قلم آرایش میکنند!"
خلاصه، پاک آلوده و معتاد اپرا شدم. ناپل هم در زمان جنگ، تا حدودی شبیه یک مدرسهی شبانهروزی بود. اپرای سان کارلو البته دایر بود، اما فقط در ساعات بعدازظهر، چون شبها، (به علت احتمال حملهی هوایی) خاموشی بود. بنابراین من بعدازظهرها به اپرا میرفتم. اجراها چنگی به دل نمیزد، اما من هم در موقعیتی نبودم که دربارهی این جزئیات قضاوت کنم. نشستن در آن تالار محشر پوشیده از گرد و خاک، که هیچ وقت نور کافی نداشت، و در احاطهی آن همه مخمل قرمز، یک حال و هوای جادویی داشت. با رفتن به اپرا، کمی هم ایتالیایی یاد گرفتم. مثلا وقتی که میمی[ii] میگفت: "Grazie, buona sera" من از هیجان و شعف، سر از پا نمیشناختم، چون میدانستم چه میگوید.
بعدها که با دوستانی در رم زندگی میکردم، چیزی که نداشتم صفحهی گرامافون بود. در سه اتاقی که در اختیار ما بود، یک گرامافون "ویکترولا" (Victrola ) داشتیم و چهار تا صفحه. دوستی داشتم که در یک مجلهی نو بنیاد کار میکرد و هیئت تحریریهشان تصمیم گرفته بود هر هفته یک داستان کوتاه چاپ کند. خلاصه آمد به سراغ من و گفت: "داستانی چیزی داری که ما بتوانیم استفاده کنیم؟" و من گفتم: "البته که دارم!" کور از خدا چه میخواد؟ دو چشم بینا! این شد که ما همه هر چه داستان نوشته بودیم توی این مجله چاپ شد. من و سردبیر این مجله یک روز، پیش از اینکه شمارهی مورد نظر در بیاید، با هم رفته بودیم جایی، ناهار بخوریم. از او پرسیدم: "دوست دارید یک صفحه اختصاص بدهید به نقد صفحههای موسیقی؟" پیش خودم فکر میکردم شاید بتوانم منتقد صفحههای موسیقی بشوم و به این ترتیب صفحههای مجانی گیرم بیاید. او در جواب گفت: "بله، اما فکر میکنم که منتقد موسیقیمان این کار را بکند." پرسیدم: "منتقد موسیقیتان کیست؟" و فکر کردم شاید بتوانم با یارو یک جوری کنار بیایم. او گفت: "راستش، هنوز کسی را نداریم." بعد، لحظهای فکر کرد و گفت: "تو دوست داری منتقد موسیقیمان بشوی؟" من حدود سی ثانیهای توی فکر رفتم و پیش خودم گفتم چه کسی بهتر از من، و جواب دادم: "چرا که نه!" و اینطور شد که من شدم منتقد موسیقی.
- اولین بار کی بود که ماریا کالاس را دیدید؟در اپرای "لا وستاله" به اجرای ویسکونتی بود یا جای دیگر؟
ویور: وقتی که کالاس را اولین بار روی صحنه دیدم، با چستر کالمن[iii] در خانهی آؤدن واقع در خیابان ایسکیا (Ischia) زندگی میکردم. چستر عادت داشت سر صبحانه، روزنامه را به تصرف خود در بیاورد، اما خبرهای جالبش را برای من هم میخواند، که مرا عصبانیتر میکرد. یک بار، ایام کریسمس بود، گفت: "آه، قرار است پنجشنبه نابوکو (Nabucco) ی وردی را در سان کارلو اجرا کنند." هیچ یک از ما تا آن وقت نه نابوکو را دیده بودیم و نه حتی تکهای از آن را شنیده بودیم بجز آن بخش معروف کرالاش را. پس تصمیم گرفتیم با هم برویم. پرسیدم: "خوانندهاش کیست؟" و او گفت: "ماریا کالاس نامی است که وصفاش را شنیدهام چون مدتی پیش که در اپرای ورونا خوانده بود، منتقدها از صدایش تعریف کرده بودند." در روز موعود، با قایقی به آنجا رفتیم و در ارزانترین هتلی که میشد پیدا کرد، دو تا اتاق گرفتیم. بعد به اپرا رفتیم و دو تا بلیط ارزان در قسمت عقب یکی از اتاقکهای بالکن خریدیم. همانطور که گفتم هیچ نمیدانستیم چه در پیش است و چه خواهیم شنید و آیا از آن خوشمان خواهد آمد یا نه. پیشدرآمد اپرای نابوکو قطعهای است بسیار کند، و بعد یکهو وردی تصمیم میگیرد دوباره وردی بشود و ضرب بس تند و آهنگینی پیدا میکند، مثل "بوم- باه-باه- با-بوم. بوم- باه-باه- با-بوم . باه-دا-دا-دا-دا-دا-دا-دا-دا-دا-بوم!" و چستر زانوی مرا گرفت و یواش در گوشم گفت: "اوضاع دارد روبراه میشود!" و واقعا هم که روبراه شد! عجب اجرایی بود!
- آیا میتوان گفت که علاقهی شما به موسیقی و اپرا در ارتباط مستقیم با کار ترجمهتان است؟ هر چه باشد، ترجمه کردن هم درست مثل آن است که نوشتهء کس دیگری را خود به روی صحنه ببرید، و روایت خودتان از آن متن در معرض دید همگان بگذارید.
ویور : در کالج "بارد" وقتی که یک درس بخصوص را در فهرست رشتههای هر ترم میگنجانید، رئیس دانشکده از شما میپرسد: "این درس را تحت چه عنوان ثانوی دیگری میتوان قرار داد؟" وقتی که این سؤال را در مورد درس ترجمهی من مطرح کردند، جواب دادم: "هنرهای نمایشی" (Performing Arts) و حق با شماست، ترجمه نوعی هنر نمایشی است. من هم، راستش را بخواهید، وقتی که متنی را ترجمه میکنم، جملهها را مثل یک بازیگر تئاتر، اجرا میکنم. یک بار در اتاق کارم مشغول ترجمه بودم، توی خانهای که در توسکانی داشتم، و رسیدم به کلمهی sgomento و پیش خودم فکر کردم چه کلمهی انگلیسی را میتوان در مقابل آن به کار برد؟ میدانستم که کلمهای برای آن وجود دارد، ولی نمیتوانستم آن را در ذهن خود پیدا کنم. پس شروع کردم به نقشآفرینی برای اجرای معنی و مفهوم sgomento، یعنی انگشتانم را فرو کردم توی موهای سرم و چشمهایم را گشاد باز کردم. همان موقع سینیور باسی (Bassi) نامهرسان محل که در ضمن در گروه موسیقی آن دهکده، طبال بود، وارد اتاق شد تا یک نامهی سفارشی را تحویل بدهد، و مرا در آن حال و با آن سیمای عجیب و غریب دید. من پیش خودم فکر کردم: "ای وای، حالا سینیور باسی مات و حیران است که چه بر سر من آمده است!" و بعد گفتم: "sgomento: مات و حیران! (!aghast)" و بیدرنگ آن را روی کاغذی یادداشت کردم. اما لازم ندیدم به او توضیح بدهم که دلیل آن سیمای مضحک چه بود. اهالی محل البته عقیده داشتند که من عقل درست و حسابی ندارم، پس دیگر عذر و بهانهای برای چنین چیزی ضرورت نداشت!
- نمیدانم طرح این سؤال درست است یا نه، و سؤال این است که آیا آدم از مادر، مترجم به دنیا میآید یا مترجم میشود؟ البته پر واضح است که هر کسی که دو زبانه به دنیا میآید، لزوماًٌ مترجم خوبی از آب در نمیآید. یک نوع استعداد ذاتی یا طبیعی بایستی وجود داشته باشد که به یک نفر اجازه میدهد این نقش را بر عهده بگیرد، و یا مثل یک "عروسکباز[iv]" صدای یک نویسندهی دیگری را از طریق یک زبان دیگر، از توی دل خود خلق کند. مثل این میماند که مترجم در واقع دارد نوعی مراسم عشاء ربانی اجرا میکند.
ویور: به نظر من، گوش، دخالت زیادی در این ماجرا دارد. واقعیت عرض میکنم! من غالباً ترجمههایم را به صدای بلند برای خودم میخوانم. در بسیاری موارد، ترجمهای ممکن است از نظر فنی درست باشد، اما به گوش، خوش نیاید. ضرباهنگ ممکن است درست نباشد. ممکن است یک جایی یک ویرگول کم داشته باشد یا چیزی از این قبیل. در مورد کالوینو، این موضوع کاملا صدق میکند. وقتی که شهرهای نامرئی را ترجمه میکردم، تمام ترجمه را به صدای بلند برای خودم خواندم. یک دوست آمریکایی داشتم به نام چارلز داردن که در "سیینا" – حدود سی کیلومتری محل زندگی من- درس میخواند، و هر آخر هفته به خانهی من میآمد چون یک پیانوی "استاینوی" بزرگ داشتم و او دوست داشت بیاید و تمرین پیانو بکند. خلاصه هر شنبه شب، پس از شام، یکی یک گیلاس شراب دیگر سر میکشیدیم، و من سه چهار فصل از شهرهای نامرئی (یا هر چه که آن هفته ترجمه کرده بودم) برای او میخواندم. و این، خیلی به من کمک کرد. توانستم به این وسیله، پرداخت جملهها را درست کنم، چون میتوانستم نوا و گام و آهنگ متن را درست کنم.
- آیا شما به دورهای یا خانوادهای و یا مکانی تعلق دارید که بتوان گفت "درام خانوادگی" در آن نقشی داشته است؟
ویور: من به چنین دورهای تعلق دارم، اما خانوادهام اهل این حرفها نبود. گر چه خانوادهی من، بایستی عرض کنم که اصولاً به کارهای "دراماتیک" بیعلاقه هم نبود. مثلاً در مهمانیهای خانوادگی، دعوا و جار و جنجال بسیار به راه میافتاد، بنابراین یک نوع نمایش دراماتیک بر پا میشد، اما تمرین و برنامهای در کار نبود. م ما همه شیفتهی کلمات بودیم. پدر من عقیده داشت که همه در اتاق پذیرایی جمع بشویم، کیسهء حروف "آناگرام" را روی فرش خالی کنیم و به بازی "کلمهسازی" بپردازیم. پدر من در ضمن بازندهی خوبی نبود و به محض اینکه حس میکرد دارد میبازد، شروع میکرد به اختراع کلمات. بعد، مثلاً ما میپریدیم وسط که: "بابا، چنین کلمهای در وبستر اصلاً وجود ندارد،" و او جواب میداد: "برای اینکه آن مردکهی یانکی چیزی بارش نبود..." ! به نظر او وبستر یانکی پلیدی بود که با آن فرهنگ لغاتش دمار از روزگار زبان انگلیسی در میآورد.
خیلی بامزه بود. پدر من، تقلبهایی میکرد که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد کرد. آن هم نه فقط در بازی آناگرام بلکه در همهی بازیها! این طور شد که از همان کودکی یک نوع ذوق و قریحهی کاملاً طبیعی برای کلمهسازی و جملهپردازی در من به وجود آمد.
- حالا که حرف نمایش به میان آمد، به یاد کسی افتادم که نه تنها دوست نزدیک شما بود بلکه نویسندهای بود که نوشتههایش هماهنگی قریبی با هنر نمایش داشت؛ و او فرانک اُهارا[v] است.
ویور: ما در اوایل دههی پنجاه با هم آشنا شدیم و این رابطهی دوستانه تا زمان مرگ او ادامه داشت. سالهای آخر، زیاد ندیدمش، چون بیشتر اوقات در ایتالیا زندگی میکردم، اما پیشتر، زمانی که در نیویورک خانه داشتم، تقریباً هر روز یکدیگر را میدیدیم.
- اگر اهل سینما و اُپرا و این حرفها بودید، باید که اُهارا همراه خارقالعادهای بوده باشد.
ویور: او عاشق اُپرا بود، و اهل موسیقی هم بود. با هم مرتب به اپرا میرفتیم، سینما که جای خود دارد. در آن دوره، در مرکز شهر، اپرا و باله خیلی ارزان بود و همچنین فصل کوتاه تئاتر. فصل باله که میشد، تقریباً هر شب به دیدن برنامهای میرفتیم. وقتی که با فرانک بودم، زندگی به یک نمایش تبدیل میشد. یک بار از "سیتی اپرا"، در امتداد خیابان پنجاه و هفتم، به خانه بر میگشتیم، و آن زمان یک ردیف مغازهی عتیقهفروشی در این خیابان بود. ویترین تعدادی از این مغازهها را به شکل اتاق پذیرایی یا ناهارخوری و غیره تزیین میکردند. ما بین خودمان یک بازی اختراع کرده بودیم که مثلاً این اتاقها متعلق به ماست، و رهگذران را به داخل اتاق دعوت میکردیم. مثلاً فرانک میگفت: "بیا تو، بشین، تعارف نکن!" و من میگفتم: "خوشحالم که تونستی بیایی، دوست عزیز، بفرما بشین!" و این بازیها را مطابق با دکوراسیون اتاق مربوطه توی ویترین ادامه میدادیم. و بعد میرفتیم به سراغ ویترین بعدی و بازی را مطابق دکوراسیون این یکی، عوض میکردیم. وقتی که با فرانک بودی، هیچ معلوم نبود چه موقع ممکن است کاری که مشغول آن هستی یا حرفی که داری میزنی، به یک بازی یا در واقع نمایش تبدیل بشود.
- شما اولین کسی بودید که به خاطر ترجمههایتان به عضویت فرهنگستان هنر و ادبیات آمریکا در آمدید. آیا این را میتوان به منزلهی ارتقای مقام "ترجمه" به عنوان یک قالب هنری در زمینهی ادبیات بشمار آورد؟
ویور: چه پایان معرکهای بر یک گفتگو، در حال عروج به عظمت اعلا! در جریان مراسم پذیرش به فرهنگستان، احساس میکردم تاج افتخاری بر سرم گذاشتهاند. مترجمان دیگری هم پس از من به عضویت فرهنگستان در آمدهاند، که ایدهی بسیار خوبی است. تا این اواخر هم، در واقع، من عضو کمیتهی ادبی بودم که وظیفهی اساسیاش توزیع جوایز فرهنگستان است. یکی دو سال اخیر هم ریاست کمیته را بر عهده داشتم، و با توافق جمع – نه به پیشنهاد من – هر سال جایزهای هم به یک مترجم میدادیم. کار بسیار پسندیده و منصفانهای هم هست، چرا که ترجمه بخشی از زندگی روزمرهی ماست. تعدادی از اولین کتابهایی که من خواندم و یا پدرم برایم خواند، ترجمه بودند، هر چند من آن موقع نمیدانستم که ترجمه هستند، زیرا آن زمان، غالباً حتی نام مترجم را هم روی کتابها نمیگذاشتند. یک کتاب فرانسوی را به یاد میآورم به نام Sans Famille که نام انگلیسیاش را گذاشته بودند Nobody’s Boy ، و پدرم این را موقعی که چهار پنج سالم بود برایم خواند. داستان یک پسر کوچولوی یتیم بود که از یتیمخانه فرار میکند و با یک ارگنواز ایتالیایی همراه میشود که یک میمون دستآموز و چند تا سگ ولگرد دارد که همهشان هم اسم دارند. از آنجا که من به خانوادهای پر اولاد تعلق داشتم با تعداد زیادی برادر و خواهر بزرگتر، رؤیای زندگانی من شده بود اینکه یتیم بشوم و سرنوشتی شبیه این پسر خوش اقبال پیدا کنم. همهی فکر و ذکرم شده بود این پسرک یتیمی که جادههای بیسرانجام را به اتفاق این حیوانات دوستداشتنی و این مرد مهربان ایتالیایی در مینوردد. به نظرم کتاب خیلی خوش و خرمی بود، اما خواننده قرار بود از اول تا آخرش را یکدم گریه کند. پدرم این کتاب را خیلی خوب درک میکرد.
[i] ) Rosa Ponselle (1897-1981)
خوانندهی سوپرانوی آمریکایی که در دهههای بیست و سی در اپرای متروپولیتن نیویورک، خواننده ی اصلی بود.
[iii] )
شاعر و ترانهسرا و مترجم آمریکایی، که همراه با آؤدن شعر اپرای The Rake’s Progress را برای استراوینسکی نوشت.
[iv] ) ventriloquist
"عروسکباز" را در مقابل "ونتریلوکوییست" به کار بردهام که متاسفانه مترادفی در زبان فارسی ندارد چرا که این هنر ظاهراً در ایران (یا اصولاً در خاور میانه) سابقه و سنتی نداشته است. توضیح آن که "ونتریلوکوییست" کسی است که یک عروسک را (معمولاً) روی زانوی خود مینشاند و به جای او حرف میزند. به عبارت دیگر با او گفت و گو میکند. او با دست راست خود (اگر البته راست-دست باشد!) حرکات سر و دست عروسک را کنترل میکند و به جای عروسک هم حرف میزند اما به صورتی که لب و دهانش تکان نمیخورد. در نتیجه، از نظر بیننده، مثل این میماند که عروسک خودش دارد حرف میزند. به عبارت دیگر، شخص عروسک باز با استفاده از تارهای صوتی خود، اما در واقع از توی شکم، صدای عروسک را ادا میکند، و هنر او در آن است که حضار، هیچ حرکتی در عضلات صورت او نمیبینند. و این واژه ریشهی لاتین دارد: ventriloquus یعنی "از توی شکم خود حرف زدن".
[v] ) Frank O’Hara (1926-1966)
شاعر آمریکایی مکتب موسوم به «نیویورک" که در چهل سالگی در یک تصادف کشته شد.
گزیدهای از ترجمههای ویلیام ویور به انگلیسی:
Umberto Eco:
- The Name of the Rose, نام گل سرخ
- Serendipities: Language and Lunacy, بخت و اقبال: زبان و جنون
- Focault’s Pendulum, پاندول فوکو
- Misreadings, سوء تعبیرات
- Baudolino, باؤدولینو
- Travels in Hyper Reality: Essays, سفرهایی در کنه واقعیت: چند رساله
- How to Travel with a Salmon, and other Essays, چگونه میتوان با یک ماهی آزاد سفر کرد، و رسالههای دیگر
- The
Italo Calvino:
- If on a Winter’s Night a Traveller,مسافری در یک شب زمستانی
- Under the Jaguar Sun,زیر خورشید یوزپلنگ
- The
- Invisible Cities,شهرهای نامرئی
- Difficult Loves,عشقهای مشکل
- Mr. Palomar, آقای پالومار
- Time and the Hunter,زمان و شکارچی
- Marcovaldo: Or the Seasons in the City, مارکووالدو، یا فصلهایی در شهر
- The Uses of Literature: Essays,فواید ادبیات : چند رساله
Italo Svevo:
- Zeno’s Conscience,وجدان زنو
Giorgio Bassani:
- The
- The Heron,حواصیل
- Behind the Door,پشت در
- The Smell of Hay , بوی علف
Primo Levy:
- If not Now, When?,اگر حالا نه، پس کی؟
Roberto Calasso:
- The Ruin of Kasch, ویرانههای کاش
Pier Paolo Pasolini:
- A Violent Life,یک زندگی پر از خشونت
Alberto Moravia:
- Boredom,کسالت
Elsa Morante:
- History: A Novel,تاریخ: یک داستان
Pasquale Festa Campanile:
- For Love, Only For Love,به خاطر عشق، فقط به خاطر عشق
Luigi Pirandello:
- The Late Mattia Pascal,مرحوم ماتیا پاسکال
- One, No One, and One Hundred Thousand,یک نفر، هییچکس، و یک صدهزار نفر
Carlo Emilio Gadda:
- Acquainted with Grief,آشنا با اندوه
Rosseta Loy:
- The Dust Roads of Monferrato,جادههای خاکی مونفراتو
Paola Capriolo
- The Helmsman,سکاندار